X
تبلیغات
وبلاگ رسمی محمد زمان گلدسته
وقتی این شعرو سرودم فکرنمیکردم تومدتی کوتاه اینقدر زلزله بیاد که این شعر قدیمی حساب بشه!

تاحالا فرصت نکرده بودم بزارمولی خوب الان که میزارم لازم بود این توضیح رو بدم 


هم وطن های بوشهری من، من شریک غم و رنج تانم

درد پیچیده در تار و پودم، می خورد کارد بر استخوانم


تا شنیدم که بوشهر لرزید، لرزه در جانم افتاد انگار

طاقتم رفته از کف چه گویم؟ لکنت افتاده روی زبانم


چشم هایم نمی خوابد امشب، زیر آوارها مانده طفلی

من بجز اشک چیزی ندارم، ناتوانم... خدا! ناتوانم


ای زمین تا کی اینگونه باید، شاهد کج مداریت باشیم؟

بس کن این خیرگی را، حیا کن! خون شده قلب هم میهنانم


خواهری گفت: آه ای برادر! دختری گفت: بابا کجایی؟

مادری چنگ می زد به مویش: زیر آوار مانده جوانم


آه بوشهر، ای شهر شرجی! شهر دمام و سنج و نی انبان

شروه خوان های خود را صدا کن، ساز کن ساز، تا من بخوانم...


سینه ام گر چه شد پاره پاره، گر چه بر پا شده سوگواره

باز می سازمت از دوباره ،باز می سازمت... می توانم!


شاعر: زمان گلدسته


+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 17:38 توسط محمد زمان کلدسته |

وقتی که می روی و صدایت نمی کنند

چنگال های بغض، رهایت نمی کنند



یا آنچنان که گویی از اول نبوده ای

فکری به حال خاطره هایت نمی کنند



سخت است باورش، دلی از رفتنت نسوخت

تلخ است... اینکه گریه برایت نمی کنند



آن دست ها که جز تو خدایی نداشتند

حتی برای مرگ، دعایت نمی کنند



حتی برای مرگ دعایت نمی کنند

حتی برای مرگ...




شاعر: زمان گلدسته

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 17:31 توسط محمد زمان کلدسته |

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 19:15 توسط محمد زمان کلدسته |

بسم رب العشق

لینک دانلود تصویری و صوتی مثنوی نمک نشناس

با اشعار زمان گلدسته

و صدای حاج صادق آهنگران

متن کامل شعر در پستهای قبلی در همین وبلاگ درج شده



لینکها:

کلیپ تصویری بسم رب العشق

یادواره شهدای منطقه دو تهران در برج میلاد. فایل تصویری

www.h-shahidfahmideh.mihanblog.com/post/14


یادواره شهدای مسجد بلال کوی شهید رجایی اهواز

www.masjedbalal.ir/download/viewdownload/25/92


سمینار شاعران و مداحان ۲۹ اردیبهشت ۹۲ تهران

www.khabarfarsi.com/ext/5337531


گرهمایی رزمندگان لشگر ویژه کربلا استان مازندران

www.zohagroup.ir/?p=216






+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 17:29 توسط محمد زمان کلدسته |

ا

منم، ایرانی ام و عاشق خوزستانم 

سخت، دلداده ی خونگرم ترین استانم 


اهل هر جا باشم، بچه ی خرمشهرم 

من که شرمنده ی دهلاویه و بستانم 


نفت و خون می چکد از پنجه ی ایرانخواران 

من و این سفره ی خالی، من و هیچستانم 


مکن ای مام وطن بیشتر از این زاری

نگو این دیو چرا گاز زند پستانم؟


تا کی اینجا به تماشای خزان بنشینم؟ 

... بلکه از راه بهار آید و تابستانم


غزه هر چند برایم اهمیت... لیکن

نفشارد بحز از خاک وطن دستانم


شاعر:زمان گلدسته





+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 12:57 توسط محمد زمان کلدسته |

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

سال خوبی داشته باشید...

با آرزوی بهترین ها

زمان گلدسته


دوستانی که در facebook فعالیت دارند لطفا با جستجوی نام من بصورت "زمان گلدسته" بر روی صفحه شخصی من در فیس بوک درخواست دوستی ارسال کنند.


لینک مستقیم بر روی آدرس فیس بوک طبق مقررات جدید جرم است و از درج آدرس مستقیم صفحه فیس بوک خود معذورم.

لیکن با یک سرچ ساده به راحتی در دسترس خواهم بود.

منتظر حضور گرم دوستان وبلاگی در صفحات فیس بوک هستم.

زمان گلدسته



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 9:20 توسط محمد زمان کلدسته |


چندی پیش در دفتر موسسه اوج با حاج صادق آهنگران جلسه ای داشتیم در خصوص تهیه ی آلبوم موسیقی جدیدی با صدای حاج صادق و شعرهای من

بعد از جلسه حاجی سفارش یه شعری رو بهم داد و نکاتی رو در مورد فضای شعر و محتوا بهم گفت

چند بیتی کار کردم و براش خوندم، خیلی خوشش اومد

همون بیت ها رو گرفت و شروع کرد تو برنامه هاش خوندن

بعد از اون تماس های مکرر دیگری با هم داشتیم برای پرداخت بیشتر به برخی سوژه ها و تکمیل شعر

خلاصه اون طرح اولیه تبدیل شد به این مثنوی که عنوان "نمک نشناس" رو به پیشنهاد خود حاجی براش انتخاب کردم.

این روزا حاج صادق این شعرو تو تمام برنامه هاش میخونه و با استقبال چشمگیری از سوی مردم و مسئولان مواجه میشه.

تماس های زیادی داشتم از طریق تلفن و ایمیل و همین وبلاگ و فیس بووک که دوستان زیادی از دور و نزدیک تقاضای درج متن کامل این رو داشتند.

امشب فرصتی شد بعد از مدتها برای به روز کردن وبلاگم.

متن کامل مثنوی "نمک نشناس" به صورتی که فعلا هست و داره اجرا میشه همینه ولی سر فرصت یه اصلاحاتی رو روش انجام میدم.

فعلا با شرایط فعلی حال و هواش همینطور باشه بهتره

بسیار بسیار از دوست نازنینم حاج صادق آهنگران که با صدای ملکوتی اش شوری دیگر به این شعر بخشیده تشکر میکنم



درج مطلب با ذکر نام شاعر در تمامی صفحات مجازی و سایتهای خبری بلامانع است

لطفا فقط با قید نام شاعر

ممنون


«نمک نشناس»


بسم رب العشق، آغاز سخن

السلام ای يوسف بی پيرهن

 

السلام ای سومين مولای ما

ای تو هم مجنون و هم ليلای ما

 

عسقت آتش می زند در سينه ها

با تو روشن می شود آيينه ها

 

شير مادر با غمت آميخته

در دل از روز تولد ريخته

 

ای عجين گرديده باجانم؛ حسين!

می نويسم از تو می خوانم... حسين!

متن کامل این شعر رو ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 20:10 توسط محمد زمان کلدسته |

 

 

 

ای عشق! سخت دور شو از من٬ محال شو

فرهاد نیستم٬ تو نه شیرین که کال شو

 

همرنگ این جماعت مرده پرست باش

در قبرهای خاطره انگیز چال شو

 

تکرار٬ مثل حرکت بر روی دایره

از روز و هفته رد شده ای ماه و سال شو

 

مثل همیشه ــ نوش که نه ــ نیش بوده ای

امشب که سرخوشم تو فقط ضد حال شو

 

ماهی نخواستیم٬ گل آلود تا به کی؟

وقت تحول است٬ کمی هم زلال شو

 

من شخص مفردم سخنم رو به غائب است

تو این وسط مسبب این انتقال شو

 

تاروت٬ قهوه٬ جن... همه را آزموده ای

من واقعیتم٬ تو برو مسخ فال شو

 

خاموش باش! با چه زبانی بگویمت؟

اینکه: ببند؟! یا خفه شو؟! یا که لال شو؟!

 

گفتند: «آرزو به جوانان گناه نیست»

ــ دلخوش به آنچه هست به واقع محال شو ــ

 

ای بی وفا! توقع یاری نداشتم

دستی شکسته باش! به گردن وبال شو

 

من با زن و شراب هم آغوش بوده ام

من با زن و شراب... مرا بیخیال شو

 

***

 

در لا به لای این غزل سهل و ممتنع

یک عمر گوسفند... شبی هم غزال شو

 

زمان گلدسته

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 21:16 توسط محمد زمان کلدسته |




                  "تریاک"


یک روز یک پسر که خودش بود و مادرش
عاشق شد آنچنان که کسی نیست باورش

عاشق شد آنچنان که نبینیم و نشنویم
این سال ها که عشق سیاه است دفترش

انگار شد بهشت همین شهر پر فریب
انگار قصر بود اتاق محقرش

دختر چه نازها که نکرد و پسر خرید
دختر زرنگ بود و پسر نیز شد خرش

اما پس از گذشت فقط بیست و هشت روز
این سکه چرخ خورد به آن سوی دیگرش

چون لاستیک عشق پسر یخ شکن نبود
دختر به یک اشاره شبی کرد پنچرش

این سینه چاک های خیابانی اکثرا
با هم نمی رسند به خوشبختی آخرش

دختر دگر نبود و پسر بی قرار بود
خون بود در دل پسر از زخم خنجرش

آنقدر sms زد و آنقدر زنگ زد
دختر نداد پاسخ و زد قفل بر درش

در یک کلام گقت که: by رفت وبرنگشت
دختر خیال کرده که آورده نوبرش

دیوانه شد غرور خودش را شکسته دید
دنیا خراب شد به سرش در برابرش

آن گل که یادگاری از او بود ــ دخترک ــ
آرام بود و کشید و سپس کرد پرپرش

"تریاک" را دوباره به سنجاق زد، کشید
وقتی که ناامید شد از دوست دخترش

تریاک را دوباره به سنجاق زد... ندید؟
قبلا چه کرده بود و چه آورد بر سرش؟

یک سال پیش غرق در این منجلاب بود
شش ماه دست و پا زد و ... بیچاره ماردش!

یک چشم اشک، چشم دگر خون... چه می کشید؟
مادر از این یکی پسرکاکلی زرش

آنقدر گل پسر پسرم کرده بود تا
گردد عصای دست نفس های آخرش

اما عصای دست که نه، اژدها شد و...
افتاد مثل شعله ی آتش به پیکرش

***
حیف از جوانی ات! نکش این زهر مار را
قدری اراده کن به دلت هست جوهرش

دختر که قحط نیست، تو با خود چه می کنی؟
ای لندهور! می رسد از راه بهترش

این عشق نیست، دوستی بچه گانه است
برخیز! بیخیال شو! از خود بکن پرش

بگذار عشق پاک بیاید به زندگیت
تا حس کنی ــ عمیق ــ هوای معطرش

این شعر شد تمام، تو حتی دگر نکن
با خود مرور خاطره ی زجر آورش

***

یک روز یک پسر که خودش بود و مادرش...
او پاک بود ــ پاک ــ خدا هست یاورش


شاعر: زمان گلدسته









+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 21:55 توسط محمد زمان کلدسته |


پایان کلام ــ نقطه ــ بعد از سر خط

من اینور خط نشسته تو آنور خط

دنیا که نشد تمام اما من وتو

انگار رسیده ایم به آخر خط...


(شاعر: زمان گلدسته)




+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1391ساعت 18:39 توسط محمد زمان کلدسته |




این شعر ها که از خود من بی هدف ترند

فرزند های شهوت خودکار و دفترند


ای نوح! در کنار جگر گوشه ات بمان

اینها که با تواند همه ناخلفترند


این نقد را بگیر... الا گوسفندها!

خرزهره های آنور پرچین علف ترند؟


در شهر ما که "عفت" و "عصمت" خریدنی ست

بی پرده باش... فاحشه ها با شرف ترند


محکم بگیر زیر بغل هندوانه را

از آنجهت که خربزه ها آنطرف ترند


این بام ها نه مهبط خورشید و ماه... نه!

این بام ها طویله ای انواع کفترند


این شعر ها که از خود من بی هدف ترند

این شعر ها...



زمان گلدسته


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 14:14 توسط محمد زمان کلدسته |

 

آنان که بی "حساب" مرا منع می کنند

آنان که بی "کتاب" مرا منع می کنند

 

با استناد به همه ی نامقدسات

در بین وهم و خواب مرا منع می کنند

 

یک اسم یک تفکر یک راه یک روش...

حتی از انتخاب مرا منع می کنند

 

تنها بگو تو٬ می شنوم من... فقط سوال

از دادن جواب مرا منع می کنند

 

از خنده های از ته دل٬ از ترانه٬ از ــ

نوشیدن شراب مرا منع می کنند

 

دی شیخ با چراغ... نه! این را نخواستم

از نور آفتاب مرا منع می کنند

 

این نه منم٬ نه من منم این٬ این نه منم٬ نه من...

از کندن نقاب مرا منع می کنند

...

آنان که بی حساب مرا منع می کنند

آنان که بی کتاب...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 16:58 توسط محمد زمان کلدسته |

عاشقی غربت وبلادارد

کوفه و شام و کربلا دارد...

 

خبرگزاری فارس: عاشقی، کوفه و شام و کربلا دارد

 

مصاحبه ی اختصاصی فارس نیوز با محمد زمان گلدسته:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910912000348

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 13:22 توسط محمد زمان کلدسته |

باز این چه شورش است...

سلام

ماه محرم فرا رسید و خیمه ی عزای سالار شهیدان پرده گسترانید

مثنوی شوق دریا اولین سروده ی عاشورایی من در سال 1376 است که در همان سال و اولین تجربه سرایش عاشورایی رتبه ی دوم سوگواره های عاشورایی منطقه ی شمال کشور را کسب کرد

این مثنوی البته با قدری اصلاح و ویرایش جدید به دوستان تقدیم می شود.

این شعر با انکه هنوز در محافل رسمی و تلویزیون آن را نخوانده ام ولی نمیدانم از کجا به فضای مجازی راه پیدا کرده و منتشر شده است.

حتی در محافلی حضور داشتم و از زبان مجری یا سخنران برنامه بخش هایی از  شعرم را شنیده ام

بی آنکه بدانند شاعرش در مقابلشان نشسته است

در تمامی وبلاگها و سایتهایی که این شعر را منتشر کرده اند نام خودم را بعنوان شاعر ندیده ام و لذا رسما این مثنوی را در وبلاگم با نام خودم منتشر میکنم.

اولین سروده ی عاشورایی ام در 15 سال پیش تقدیم به همه ی عاشوراییان:





وقتی عطش در کربلا غوغا به پا کرد

سقّا نگاهی شرمگین بر خیمه ها کرد


برداشت مشکی را که لبریز از وفا بود

مشکی که خود از تشنگان کربلا بود


شاهین عشق آماده پرواز می شد

لبهای مشک از شوق دریا باز می شد


ای کشته های بدر! روز انتقام است...

مهریه ی زهرا به فرزندش حرام است


وقتی که شط زندانی دزدان آب است

قلب تمام غنچه ها در التهاب است


وقت است از خون پُر شود جام ابوالفضل

تلخ است و.. شیرین می شود کام اباالفضل


برخاست عزم آب در دشت بلا کرد

قلب سپاه کفر بند از بند وا کرد


عباس یعنی تشنه در دریا نشستن

عباس یعنی بغض مولا را شکستن


عباس یعنی آب را شرمنده کردن

بر تشنگی از جان و از دل خنده کردن


عباس یعنی تا قیامت مَرد بودن

عباس یعنی با خدا همدرد بودن


به به چه نیکو بود آنجا حال عباس

آمد هزارن تیر استقبال عباس


وقتی که روی ماه از آیینه برگشت

آوای «أدرِک یا اخا» پیچید در دشت


زلف شقایق در کمند یاس افتاد

سالار دین بر پیکر عباس افتاد


وقتی که پیکان مشک را بر حلق او دوخت

حتی گلوی آب هم از تشنگی سوخت


اینک فراتی مانده لبریز از ندامت

شرمنده از عباس تا روز قیامت ...


محمد زمان گلدسته

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 15:4 توسط محمد زمان کلدسته



ترانه ی فلسطین


کاری مشترک از من و حاج صادق آهنگران


تولید مرکز سرود و آهنگهای انقلاب اسلامی


به زودی در قالب یک آلبوم صوتی به بازار خواهد آمد


بخشی از شعر:

های مردم! به صف عشق و شرف پیوندید

به سپاه پسر شاه نجف پیوندید


شادی و هلهله و عید دگر جایز نیست

صبر در کاسه ی تردید دگر جایز نیست


پای پر آبله بر ریگ بیابان باید

همگی تا حرم قدس شتابان باید


گفتگو کردن با گرگ چه معنا دارد؟

گر که خنجر به غلاف است بگو بردارد...



شانه زیر علم قدس... بگو بسم الله!

مقصد ما حرم قدس... بگو بسم الله!




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 11:34 توسط محمد زمان کلدسته

سرانجام ماراتن نفس گیر انتخابات آمریکا به نفع اوباما به پایان رسید



نه "میت رامنی" نه "اوباما" فقط تو

تو هستی، نیست او با ما... فقط تو

فقط تو، اول و آخر تو هستی

تویی "من" ، من "تو"  و... تا "ما" فقط تو


زمان گلدسته

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 11:54 توسط محمد زمان کلدسته




او کیست؟ ــ علی ــ که دست حق با او بود

آگاه ز سر "حق حق" و "هوهو" بود

او هست که «لا اله الا الله» است

او بود که «لا اله الاهو» بود


شاهنشه بی بدیل هستی ست علی

او در همه جا هست کجا نیست علی؟

او نه خدا بخوانمش کاین کفر است

او را نه بشر بناممش... کیست علی؟!


زمان گلدسته

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 14:0 توسط محمد زمان کلدسته

 

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

 

 

 

با نهایت تاثر و تاسف مطلع شدیم در شامگاه سه شنبه ۲۵مهر ماه دوست عزیز شاعرمان آقای حسنعلی بای به رحمت ایزدی پیوست.

 

این ضایعه دردناک را به جامعه هنری استان گلستان علی الخصوص شاعران و دوستان و یاران این شاعر دلسوخته تسلیت عرض مینمایم.

جای این عزیز که افتخار همراهی اش را در مجمع شاعران اهل بیت موسسه میرداماد داشتم در بین دوستان خالی خواهد ماند.

 

روحش شاد

 نمونه ای از سروده ه ای مرحوم استاد حسنعلی بای در مجموعه "بزن نی را":

 

بزن نی را   بزن  قربان  راهت

دو بیتی های  من  نذر    نگاهت

بزن نی را بخوان از عشق وپاکی

خداوند  هنر   باشد    پناهت

 

بزن نی را به  رسم  بینوایی

به  راه بی کسی رسم جدایی

الهی ریشه ی غربت بخشکد

نماند غین و راء  و با  و  تایی

 

بزن نی را که نی احساس درد است

زبان اشک گرم و آه   سرد    است

بزن  نی  را  بکن   بنیاد    غم  را

که غم آتش به جان هر چه مرداست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 15:0 توسط محمد زمان کلدسته

        facebook

 

...شما دعوت به شعری بی نظیرید٬ شما این شعر ها را می پذیرید؟

نه از جنس تعارف های رایج... که به مهمان نوازی ربط دارد

 

من و این قطعه که اول غزل بود! من و جرمی که از روز ازل بود

طلا می خواستم اما بدل بود... به نوع بی نیازی ربط دارد

 

اگر عاقل بمیرد در غم و رنج٬ اگر ابله بیابد در زمین گنج

اگر  ۲×۲ می شود ۵ ٬ به مفهوم ریاضی ربط دارد(!)

 

"آمازون" با "گلستان" جنگ دارد(!) تفاوت ریشه در فرهنگ دارد...(!!!)

چه گفتی؟ سنت اجدادی ما٬ مگر به بچه بازی ربط دارد؟

 

شکست از ما غرور و استخوان را٬ برید از ما سر و دست و زبان را

مهاجم گول زد دروازه بان را... به مرحوم "حجازی" ربط دارد!؟

 

من و تو با هم و از هم جداییم٬ اگر چه هر دو تخم کدخداییم(!!!)

کجایم من؟ کجایی تو؟؟ کجاییم؟؟؟... به خط های موازی ربط دارد

 

اگر خوردم اگر خوردی اگر خورد٬ اگر بردم اگر بردی اگر برد

اگر مردم اگر مردی اگر مرد... به صرف فعل ماضی ربط دارد(!)

 

مرا این ۳ ممیز ۱۴ بس٬ مرا تا این پرانتز هست... ره بس

مرا "ان قلت" های مصطلح بس٬ نه! این مرجع کجا ذیربط دارد!؟؟؟

 

بسوزانم خس و خاشاک ها را(!) پر از بنزین نمایم باک ها را(!!)

به چین صادر کنم پوشاک ها را(!!!)... به موج اعتراضی ربط دارد

 

تو گفتی کرده استکبار کوکم٬ مسلمان نیستم پوشیده چوکم

به جرم اینکه عضو فیس بوکم... به دنیای مجازی ربط دارد

 

هر آنچه انتها بود ابتدا شد٬ تمام سازهایم بی صدا شد

اگر سهم تو از من تا خدا شد٬ به اصلاح اراضی ربط دارد(!)

 

همان سیبی که افتاد از درختی٬ گره را باز کرد اما به سختی

تلفن بل٬ ادیسون برق٬ من شعر... الکل هم به رازی ربط دارد(!)

 

عد الت یعنی  ..................................................................؟

نه قانون نه شریعت نه... به من چه! به استقلال قاضی ربط دارد(!)

 

خدایی فرق دارد اصل با فرع٬ چه گویم من؟ که حتی حاکم شرع

زبانم لال اگر حکمی غلط داد٬ به نوع صحنه سازی ربط دارد

 

...

 

منم فرمانروای کشور شعر٬ نشستم مثل تاجی بر سر شعر

اگر اول شدم در آخر شعر... به فوت و فن بازی ربط دارد

 

زمان گلدسته

 

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 12:39 توسط محمد زمان کلدسته

 

 

مسافران

 چهار ماه درخشان به پشت پرده ابر

چهار توسن سر در كمند افتاده

چهار آتش سوزان به زير خاكستر

چهار شير نر امّا به بند افتاده

 

چهار قله آتشفشان يخ بسته

چهار رايحه در مشام پيچيده

چهار چشمه جوشان راه گم كرده

چهار خلوت در ازدحام پيچيده

 

چهار نبض منظم كه در تب افتاده

چهار بغض مقدّس كه در گلو خفته

چهار نرگس شهلاي خواب آلوده

چهار خواب ملايم ، كه سخت آشفته

 

چهار درّ گرانمايه  در صدف پنهان

چهار خرمن آتش گرفته از كينه

چهار واژه در قافيه نگنجيده

چهار آه ، كه جا مانده است در سينه

 

چهار ليلي گيسو سپيد در غربت

چهار عاشق مجنون كه سر نهاده به دشت

چهار تيشه فرهاد ، گم شده در كوه

چهار نغمه شيرين به پرده شش و هشت

 

چهار شعله فانوس ، در برابر باد

چهار وصلِ به چنگ فراق افتاده

چهار حادثه بي نظير در تاريخ

چهار معجزه اتفاق افتاده

 

چهار لاله در زير برف خوابيده

چهار غنچه تاراج رفته در طوفان

چهار كشتي لنگر بريده از ساحل

برغم سيلي امواج ، رفته در طوفان

 

چهار خضر ، كه فرمانرواست در ظلمات

چهار نوح نترسيده از تلاطم موج

چهار موسي در كوه طور ، چله نشين

چهار عيسي بگشوده بال ، رفته به اوج

 

چهار اشك ، كه در پاي پلك خشكيده

چهار قُمري از لانه دور افتاده

چهار ياس معطر ، ز شاخه چيده شده

چهار ماهي قرمز ، به تور افتاده

 

چهار باد كه در پشت كوه جا ماندند

 چهار شمع كه رفتند رو به خاموشي

چهار صبح كه در دام شب اسير شدند

چهار صيد كه ماندند در فراموشي

 

چهار حيدر كرّار ــ در مقام مثال ! ــ

چهار گوهر كمياب ، از ازل به ابد

سلام ما به چهار انتظار طولاني

به موسوي ، اخوان ، رستگار ... حاج احمد !

 

«چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند»

دو بال پنجره را در بهار بگشايند

مسافران به سلامت به خانه باز آيند

«معاشران گره از زلف يار » بگشايند

 

چقدر دل نگراني ؟ چقدر دلشوري ؟

خدا كند كه شب هجر را سحر برسد

مسافران به وطن مي رسند ... شكي نيست !

خداي من ! مددي كن كه اين خبر برسد ...

 

محمد زمان گلدسته

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:42 توسط محمد زمان کلدسته

 

 

 

پرچم قیام برنداشتی

در دلت هزار درد داشتی

 

ای غریب اهل بیت، مجتبی!

عندلیب اهل بیت، مجتبی!

 

صلح تو جهاد اکبر تو بود

شاهدش دو دیده ی ترِ تو بود

 

بر لبت سکوت و در دلت فغان

ای همیشه سربلند و جاودان

 

بر لبت سکوت و در دلت خروش

ای همیشه سرفراز و سبز پوش

 

بر لبت سکوت و در دلت غریو

یک فرشته بین بی شمار دیو

 

میوه ی دل علی و فاطمه

صبر کرده ای بدون واهمه

 

ای غریب در میان خانه ات

من چگونه سر دهم ترانه ات؟

 

صلح را جهاد نام داده ای

شیعه را به آن مقام داده ای

 

پایه های دینِ جدّ خویش را

با صبوری ات قوام داده ای

 

شیر خورده ی بتول اطهری

سر به سایه ی امام داده ای

 

کربلا نتیجه داد صبر تو

آبرو به آن قیام داده ای

 

لابلای صلح، درس جنگ را

بر حسین تشنه کام داده ای

 

ای که از پیاله ی شفاعتت

بر همه به لطف عام داده ای

 

ماه میهمانی خدای را

با تولدت سلام داده ای

 

من که لالم از بیان ذکر تو

برلبم تو این کلام داده ای

 

این گناهکارِ روسیاه را

شاه من! بگو چه نام داده ای!؟

 

محمد زمان گلدسته

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 14:13 توسط محمد زمان کلدسته

 

الف

۲ مرداد سالمرگ احمد شاملوست.

مجموعه بیچاره شاملو که تماما در زمان حیات ایشان سروده شده پس از او در حال خاک خوردن است!

۱۳ سال این مجموعه را در بایگانی نگه داشتم ولی امسال که نحسی ۱۳ ساله اش گذشت مصمم به چاپ آن هستم و آخرین مراحل ویراستاری اش را در حال سپری کردنم!

۱ شب قبل از مرگش در شب شعری در نیشابور چند غزلی از این مجموعه را خواندم.

آن شب هنوز شاملو زنده بود!!!

۳غزل از این مجموعه را در این پست آورده ام که امیدوارم مورد توجه واقع شود.

در انتها نیز یکی از سروده های شاملو را نیز با قدری اختصار برای ملاحظه ی دوستانی که از لحن انتقادهایم دلخورند آورده ام.

چه من چیزی را به شاملو نسبت نداده ام جز آنکه خودش قبلا به خودش نسبت داده و یا نقدی نکرده ام جز آن که او مشابه اش را قبلا بکار برده است...

کلوخ انداز را پاداش سنگ است!

 

ب

 

(۱)

بيچاره شاملو

 

ای شعر، جز هوای تو در سر نداشتم

دل را اگر به خدمت عشقت گماشتم

در باورم بهشت، غزل بود و... شاملو ـ

ابليس شد برای من و هر چه داشتم

 امّا خبر رسيد كه او رفت بی خبر

آرام سر به شانه ی  دفتر گذاشتم

تا صبح فكر كردم و اين چند بيت را

بر بال های خاطره ی او نگاشتم

آرام تكيه كرده كرده به ديوار "كوچه" اش*

در باغ شعر، يك غزل تازه كاشتم

 بيچاره شاملوی شما حيف شد كه رفت

هر چند من علاقه به شعرش نداشتم(!)

 

* "کوچه" از مجموعه آثار منثور شاملوست

 

 (۲)

 

 آونگ

 

شعر سپيد، قافيه اش تنگ مانده است

يا شاملو به حالت "لب فنگ" مانده است(!)*

يا اينكه ــ حيف ــ  پَر زده است از جهان شعر

روی لب سپيد، "غم آهنگ" مانده است**

بيچاره خود كه رفت، ولي نعش شعرهاش

بی غسل و بی كفن وسط جنگ مانده است

نه "احمد" است او، نه "فريدون" ٬ "ولادمير"***

تاريخ در هُويّتِ  او مَنگ مانده است

با دفن شعرهاش اگر می شود گُشاد

همّت كنيد، مقبره اش تَنگ مانده است(!)

پيكان شعر من طرف اوست، او كه از

ديوار آهنيش فقط  زَنگ  مانده است

با او كه نيش زخم زبانش به جان شعر

خوناب وار در دل فرهنگ مانده است

با او كه لعنتش ــ نه، ببخشيد ــ رحمتش

يا كرده يا نكرده خدا، لنگ مانده است(!)

بالاخره خلاصه كنم اينكه شاملو

بر دار شعر مرده اش " آونگ" مانده است ****

 

* لب فنگ اصطلاحی ست که خودم ساختم و جایی ندیدم. اصطلاحی شبه نظامی! مثلا در دوش فنگ اسلحه را بر دوش می گیرند و تا فرمان بعدی حتی اگر ساعت ها طول بکشد سرباز حق حرکت دیگری را ندارد! در لب فنگ نیز شاعر چاره ای جز سکوت ندارد... تا فرمان بعد!!!

** غم آهنگ نیز ساخته خودم بر اساس نماهنگ است... لیکن اینجا فقط غم حکمرانی می کند!!!

*** نه فریدونم نه ولادمیر... (احمد شاملو در کتاب هوای تازه در شعر حرف آخر) این شعر را در پایین به اختصار آورده ام. در جایی دیگر نیز می گوید نام عربی ام شرمسار تاریخ است! نام عربی اش احمد است! پس نمیداند چه بنامد خود را؟؟؟ احمد؟ ولادمیر؟ فریدون؟ !!! من نیز که جز این نگفتم!!!

**** یک بار هم "حمیدی شاعر" را... بر دار شعر خویشتن آونگ کرده ام! (شاملو در شعری که زندگی ست. باز هم در کتاب هوای تازه)

 

 (۳)

 

مرحوم شاملو

 

شعر سپيد مُرد، خدا رحمتش كند

پايش به سنگ خورد، خدا رحمتش كند

تا "كُلُّ نَفْسْ، ذائِقة’ الْمَوْتْ" را شنيد

دل را به او سپُرد، خدا رحمتش كند

همراه شاملو به ديار عدم شتافت

يك لا كفن نبُرد، خدا رحمتش كند

شعر سپيد، آينه ی  عُمر شاملو

محكم به سنگ خورد، خدا رحمتش كند

بيچاره رفت و حسرت ديدار شعر را

با خود به گور بُرد٬ خدا رحمتش كند

گودال قبر، شاملو و شعر سپيد را

محكم به هم فشُرد٬ خدا رحمتش كند

مرحوم شاملو كه كنون رفت زير خاك

چل سال قبل مُرد ... خدا رحمتش كند(!!!)*

 

*موکدا تکرار میکنم این غزل ها تماما در زمان حیات شاملو سروده شده! منظور نظر من مرگ ادبی شاملو بوده در این شعرها نه مرگ فیزیکی اش!!! که من مرگ را حتی برای دشمنم نیز آرزو نکرده و نخواهم کرد!!!

 

ج

به آن ها که برای تصدی قبرستان های کهنه تلاش می کنند:

نه فریدون ام من،
نه ولادیمیرم که
وسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله ییِ منظومه های مطنطن
تک خالِ قلبِ شعرم را فرو می کوبم من.
چرا که شما
مسخره کننده گانِ ابلهِ نیما
و شما
کشندگانِ انواعِ ولادیمیر
این بار به مصافِ شاعری چموش آمده اید
که بر راهِ دیوان های گردگرفته
شلنگ می اندازد.
از شما می پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!:
اگر به جای همه ماده تاریخ ها، اردنگی به پوزه تان بیاویزد
با وی چه توانید کرد؟
و مع ذلک [آدمک های اوراق فروشی!]
من به دربانِ پُرشپشِ بقعه ی امام زاده کلاسیسیسم
گوسفندِ مسمّطی
نذر
نکردم!
چه کند صبح اگر دیروز
گوری ست که از آن نمی روید زَهرْبوته یی جز ندامت
با هسته ی تلخِ تجربه یی در میوه ی سیاهش؟
چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد
دکتر حمیدیِ شاعر می بایست به ناچار اکنون
در آب هایِ دوردستِ قرون
جانوری تک یاخته باشد!
و من که ا.صبح ام
به خاطرِ قافیه: با احترامی مبهم
به شما اخطار می کنم [مرده های هزارقبرستانی!]
که تلاشِتان پایدار نیست
برتر از همه ی دستمال های دواوینِ شعرِ شما
که من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق های کثیفم افکنده ام
برتر از همه نردبان های درازِ اشعارِ قالبی
که دستمالی شده ی پاهای گذشته ی من بوده اند
برتر از قُرّولُندِ همه یِ استادانِ عینکی
پیوستگانِ فسیل خانه ی قصیده ها و رباعی ها
وابستگانِ انجمن های مفاعلن فعلاتن ها
دربانانِ روسبی خانه ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده ام ،

فریادِ این نوزادِ زنازاده ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:

پااندازانِ جنده ْشعرهای پیر!
طرفِ همه ی شما منم
من نه یک جنده بازِ متفنن...

(شاملو کتاب هوای تازه شعر حرف آخر)

 ***

 

بدرووووووووووووووووووووود تا درووووودی دیگر

زمان گلدسته

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 11:20 توسط محمد زمان کلدسته

 

 عکسی متفاوت از احمد شاملو

 

شاعر همان کسی ست که بر موج می رود

بگشوده بال ، یکسره تا اوج می رود

 

بازار شام ، معرکه ی شعر و شاعری ست

یک فوج بازگشته و یک فوج می رود

 

آقای وزن رفت و لغت نیز بیوه شد

خوشبخت همسری ست که با زوج می رود

 

این لاشه ای که مانده از آن غول نظم و نثر

کشتی شکسته ای ست که بر موج می رود

 

ای شاعران پای به زنجیر بنگرید

شاهین شعر ، پر زده تا اوج می رود

 

در قلب ها که راه ندارد کلام تان

شاید به زیمباوه و کامبوج می رود !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 11:11 توسط محمد زمان کلدسته

 

 

 

يك عمر با تو بودم و نشناختم ترا                

حالا كه به خود آمده ام باختم ترا !

 

بر شانه ات گذار سرم را كه خسته ام             

در بازويت بگير مرا دلشكسته ام

 

در قاب عكست آينه ها موج می زنند            

چشمان تو هنوز دم از اوج می زنند

 

ای خامه ات شكر شكن ای نطقت آتشين        

ای گرمي صدات خوش آهنگ و دلنشين

 

ای ارتعاش حنجره ات رو به آفتاب                

سمت نگاه پنجره ات رو به آفتاب

 

مرغ دلت هميشه غزلخوان عشق بود           

مجنون كوفه بود و خراب دمشق بود

 

گه در بقيع بودی و گه مشهدالرضا              

گاهي مدينه گاه نجف گاه كربلا

 

بر سينه سنگ می زدی از داغ فاطمه            

از غنچه ای كه چيده شد از باغ فاطمه

 

چشمت خمار چشم نگاری قشنگ بود            

در انتظار سيم تنی شوخ و شنگ بود

 

گفتی که گوش کن؛ خبر از راه می رسد       

آن یوسفی که گم شده در چاه می رسد

 

بدرود،  عندليب خوش الحان اهل بيت         

آشفته زلف و بی سرو سامان اهل بيت

 

گيسو پريش كردی و در باد پر زدی             

در بامداد سوّم خرداد پر زدی

 

بار گران نبودی و رفتي به آسمان               

نامهربان نبودی و ... برگرد مهربان!

 

پُر خون دلت ز بی هنران حسود بود             

برگرد، وقت پَر زدنت نيست... زود بود!

 

ای تو گل هميشه بهارم، كجا شدی؟          

آرام بخش اين دل زارم، كجا شدی؟

 

آه از قفس كه بال و پرم نيست بعد از اين      

دست نوازشت به سرم نيست بعد از اين

 

ای وای بر من « اِنْكَسَرَ زَهْري »  آه آه           

حرفی بزن دوباره مگر قهری  آه‌ آه

 

از شور شعرهای تو عبّاسی ام هنوز            

لبريز از ترنّم آقاسی ام هنوز

 

تو زنده ای و روح تو در شعرهای توست       

پاينده ای كه سينه ی  عشّاق جای توست

 

بوسم دوباره زلف خم اندرخم ترا                

تا زنده ام به دوش كشم پرچم ترا

 

ای آنكه پهنه ی  قلمت بی كرانه است             

يادت هميشه در دل ما جاودانه است

 

ای آنكه بود تكيه كلامت، « علي مدد »     

ديدار ما به روز قيامت... علي مدد!

 

                                                                            

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:0 توسط محمد زمان کلدسته

خليج هميشه فارس

 

 

ای خليج هميشه فارس! درود!

سند سرزمين پارس! درود!

ای تو ميراث آريايی من!

انعكاس تو روشنايی من

ساحلت پايگاه شيران است

موجت آرام بخشِ ايران است

پهنه ی بيكرانه ات زيباست

افق دلبرانه ات زيباست

دامن افراشتی به پای وطن

من توام، تو منی و... ما:  تو و من

دشمنت در تو غرق خواهد شد

تاجی از خون به فرق خواهد شد

هر كه انديشه ی خطا دارد

به سرش تير خشم می بارد

متجاوز به گور خواهد شد

چشم بدخواه، كور خواهد شد

ای خليج هميشه فارس! درود!

سند سرزمين پارس! درود!

اسم تو افتخار ايران است

"فارس"  آموزگار ايران است

هر كه اين نام، از تو دور كند

بايد از شطّ خون عبور كند

تو غرور آفرين و طنّازی

تو خروشنده و سرافرازی

فارس بودی و فارس خواهی ماند

سند قوم پارس خواهی ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:1 توسط محمد زمان کلدسته

      « زلزله »

 

بر دلم دست مگذار ديگر، هموطن! خاك غم بر سرم شد

چشم ها جوی خون، بركه ی اشك، قلب ها غرق در رنج و غم شد

اين زمين كهنسال انگار،  با كسی سازگاری ندارد

آتش خشم و قهر طبيعت،  باز يك بار ديگر عَلَم شد

قصّه ای تلخ بر ما رقم خورد، قرعه اين بار بر شهر بم خورد

خسته از قرن ها استواری، عاقبت شانه ی ارگ خم شد

شهر لرزيد و در خود فرو ريخت، خاك و خونابه با هم در آميخت

ديگر از زندگانی نشان نيست، شهر زيبای بم  زير و بم شد

گريه ی كودك از هجر بابا، ضجّه ی  مادر از داغ فرزند

اينقدر گويم از هر درختی، لااقل شاخه ای چند كم شد

سر به تقدير يزدان سپردند، زير آوارها جان سپردند

حيرت انگيز و ناباورانه، مرگ هم ميهنان باورم شد

عضوی از ما به درد آمد امروز، گاهِ مردان مَرد آمد امروز!

 تا كه ويرانه ها را بسازيم، پير با نوجوان هم قسم شد

...

در دلم ناله ای جان فزا بود، «یا علی بن موسی الرضا» بود

دست ما هست و دامانت ای شاه! مرغ دل بیقرار حرم شد*


* زلزله بم مصادف بود با ایام ولادت امام رضا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:25 توسط محمد زمان کلدسته

 یک مرد در کویر...

 

قوّال  اینچنین کند آغاز، قصّه را

یک مرد در کویر به دنبال آب بود

گفتند اینکه ماهِ بنی هاشم است او

امّا نه ماه ، بلکه خودِ آفتاب بود !

 

یک مرد در کویر ولی سبز سبز سبز

با قامتی بلند که غرق کرشمه بود

لبهاش مثل خاک ، ترک خورده از عطش

امّا دلش زلال تر از آبِ چشمه بود

 

می رفت سوی آب ولی بوته های خار

در پیش پای مردِ عطشناک ، سد شدند

هر یک به سهم خویش به او زخمه می زدند

تا مستحقِّ لعنت ما تا ابد شدند

 

آنقدرگریه کرد که خشکید چشم هاش

وقتی که ناامید شد از انتقال مَشک

آنجا کویر، از غمش آتش گرفت و سوخت

شبهاش پُر ستاره شد از قطره های اشک

 

قلب کویر طاقت این داغ را نداشت

لرزید آنچنان که ترک خورد پیکرش

از آن به بعد ، همدم او آفتاب شد

خورشید، واژگون شد و افتاد بر سرش

 

از قول من به چشمه ی بی خاصیت بگو

لب های تشنه را به تو هیچ احتیاج نیست

لبریز از عطش  ولی از آب ، بی نیاز

بر درد عشق ، هیچ دوائی علاج نیست

 

آب است اینکه حسرت او مانده در دلش

آب است اینکه تشنه و بی تاب می شود

بهتر همان که سخت بسوزاندش کویر

آب از خجالت است اگر آب می شود !

 

ای چشم من سخاوت خود را به کار گیر

آبی بپاش ، از دل پُردرد بر کویر

این ردّ پای اوست که بر آب مانده است

شد جاودانه قصّه ی آن مرد در کویر

     

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:38 توسط محمد زمان کلدسته

سلامی دوباره به همه ی دوستان گلم.

هفته ی دفاع مقدس گذشت و به علت حجم زیاد و پراکندگی جغرافیایی برنامه هایی که داشتم فرصتی برای به روز کردن وبلاگ به دست نیامد .

امروز به بهانه ی همان یادبود بزرگ شعری را آماده کردم که تقدیم میکنم به صاحب یک صدای دوست داشتنی و خاطره انگیز که شنیدنش "نوستالوژی" همان روزهای حماسه و ایثار است...

به صادق آهنگران

حاج صادق آهنگران خبر فوتش را تكذيب كرد

چاووش عشق...

آهنگران! صدای قشنگت شنیدنی ست

گیلاس های حنجره ات سرخ و چیدنی ست

آهنگران! به حنجره ات عود داده اند

آری ترا امانت  "داوود" داده اند

آهنگران! بخوان که هوا تازه تر شود

تا چشم ها به معجزه ی اشک٬ تر شود

ای داغدار سوگ شقایق تبارها!

ای همصدای ناله ی شب زنده دارها!

حق٬ استغاثه های دلت را قبول کرد

تا بر زبانت آیه ی باران نزول کرد

اینگونه شد که در نفست عشق جاری است

آب و هوای سینه ی صافت بهاری است

در امتداد پنجره ات سبز می شویم

در سایه سار حنجره ات سبز می شویم

ای آخرین سفیر ابر مردها! بخوان

ای همصدای ناله ی شبگردها! بخوان

بفشان به کام تف زده شهد نبات را

بگشای قفل پنجره ی خاطرات را...

 

 یک روز در حوالی این خاک٬ جنگ شد

صحرا پر از شقاوت تیر و تفنگ شد

یکباره از زمین و زمان٬ شعله ی نبرد

برخواست٬ آنچنان که به ما عرصه تنگ شد

یک عده عاشقانه به افلاک پر زدند

یک عده پایشان به زمین خورد و سنگ شد

***

یادش بخیر... زود گذشتند روزها

در چشم٬ خار مانده و در سینه٬ سوزها

آهنگران! به یاد بیاور نبرد را

بشکن به هرم سینه ات این آه سرد را

چاووش عشق٬ نای تو بود و هنوز هست

این سوز در صدای تو بود و... هنوز هست

محمد زمان گلدسته

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 17:15 توسط محمد زمان کلدسته

تنت را در دل شب غسل دادم ...

حاجي را در شب ۵ خرداد سال ۱۳۸۴ در حيات معراج شهداء در خيابان بهشت تهران غسل دادند.

نه ديدم و نه شنيدم كه كسي را حداقل در اين سال ها بصورت شبانه و آنهم در حياط و محوطه ی رو باز غسل داده باشند . معمولا رسم بر اين است كه ميت را صبح زود در غسالخانه شسته و كفن پيچ مي كنند . اينكه چه عواملي دست به دست هم داد كه حاجي را شبانه و در زير سقف آسمان غسل دهند نمي دانم ولي آنشب اتفاقاتي افتاد كه تفسير بسياری از اشعار حاجي را مي شد در آنها پيدا كرد.

سيد سعيد سلطاني كه از دوستان نزديك حاجي بود، شخصا حاجي را غسل داد و وقتي آب بر بدن حاجي مي ريخت من بي اختيار اين بيت را زير لب مي خواندم و شاهد بودم كه ديگران هم مي خوانند كه:

تنت را در دل شب غسل دادم

ترا با اشك زينب غسل دادم ...

بلافاصله پس از شروع غسل، آسمان رعد و برق شديدی زد و لحظاتي بعد باراني نم نم شروع به باريدن كرد و هر لحظه بر شدت آن افزوده مي شد، بطوريكه تا غسل حاجي به پايان برسد بصورت بارشي سيل آسا در آمد . همزمان پخش اشعار حاجي به صورت تصويري بر روي پرده ای بزرگ، جلوه ی خاصي به مراسم غسلش داده بود . در فيلمي كه در حال پخش بود  حاجي به اين بيت رسيد  كه:

بي سر و سامان توأم يا حسين

دست به دامان توأم يا حسين

و تمام جمعيت يکصدا يا حسين را فرياد مي زدند .

شدت بارش باران زياد تر شده بود و علي گلبهاران آرام در گوشم اين بيت حاجي را خواند:

من دست خدا در آستين دارم

چون صاعقه خشم راستين دارم

بر سينه ابر، طبل مي كوبم

تا گيسوی رعد را برآشوبم

و من هم براي او و غلامرضا ــ پسر ارشد حاجی ــ  كه كنارمان ايستاده بود از شعرهاي ديگر حاجي خواندم:

شب شهادتم اسفند و عود برگيريد

ز نعش سوخته ام بوي عود برگيريد

فرشته ها عطشم را به آب مي شويند

غبار نعش مرا با گلاب مي  شويند

شعر هاي حاجي آن شب رنگ و بوی ديگری پيدا كرده بود.

من خرافاتي نيستم و قصد ترويج آن را هم ند ارم و نمي خواهم چهره ای اسطوره ای و فرا زميني از حاجی بسازم. اتفاقا حاجی هم اهل اين حرف ها نبود ولي هدفم از نقل اين خاطره اين بود كه حاجي آنقدر سعادت داشت كه در هنگام غسل دادنش اين اتفافات بيافتد و باران رحمت خدا، در حالت غسل  بر بدنش ببارد و مانند اين را در احاديث داريم كه مثلا مي گويند از سعادت های مومن اين است كه در روز جمعه به خاك سپرده شود. باران آنشب به خاطر حاجی نمي باريد كه اگر بخواهم اين را بگويم يا كافرم يا ديوانه، ولي آنچه مسلم است اين نكته است كه حاجي آنقدر لياقت داشت كه اين سعادت نصيبش شود.

آيا شما تا به حال غسلی اينگونه ديده ايد يا شنيده ايد ؟!!!

حاجی را آنشب در محوطه باز معراج شهدا و در زير آسمان غم گرفته تهران شبانه غسل دادند و با گريه ی ابرها كفنش كردند. مرگ آگاهی حاجی آنقدر زياد بود كه برای من اين اتفاقات عجيب به نظر نمي آمد. من بعنوان يك شاعر در نمونه آثار ديگر شاعران تا اين حد مرگ آگاهي نديدم . مشتي از خروار شعرهای مرگ آگاه در زبان حماسی آقاسی را بعنوان نمونه نقل مي كنم:

كوفه اگر تيغ و تبرزين شود

شام اگر يكسره آذين شود

مرگ اگر اسب مرا زين كند

خون مرا تيغ تو تضمين كند

آتش پرهيز نبرّد مرا

تيغ اجل نيز نبرّد مرا

بي سر و سامان توأم يا حسين

دست به دامان توأم يا حسين

جان علی سلسله بندم نكن

گَردم، از خاك بلندم نكن

عاقبت اين عشق هلاكم كند

در گذر كوی تو خاكم كند

تربت تو بوی خدا مي دهد

بوی حضور شهدا مي دهد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا كه ز نيزه  مي دمد خورشيد

فردا كه خروس مرگ مي خواند

از خنجر و زخم، حجله مي بنديم

ما را چو عروس مرگ مي خواند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب شهادتم اسفند و عود برگيريد

ز نعش سوخته ام بوي دود برگيريد

فرشته ها عطشم را به آب می شويند

غبار نعش مرا با گلاب می شويند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ، آغاز جهانی ديگر است

عاشقان را مرگ، جانی ديگر است

آنكه در خون عشقبازی مي كند

تا قيامت سرفرازی مي كند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ الهي بپزيرد مرا

تنگ در آغوش بگيرد مرا

غير شهادت كه مرادم دهد ؟

خنده زنان خاطر شادم دهد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خيمه ی جام مرا حال و هوایی ديگر است

فتنه ی آخر زمان بر نيزه هایی ديگراست

كوچه هاي شام در دست خدایی ديگر است

رقص مرگم در طلوع كربلایی ديگر است

حنجرم خونين كند در شام آخر تيغ را

...

جلوه خورشيد روشن مي كند راه مرا

كوه مي سازد حضورش عزم چون كاه مرا

تيغ٬ صيقل مي نمايد جان آگاه مرا

مرگ آسان مي كند سير الي الله مرا

می كند زخم شقايق ها معطر تيغ را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نخل سبزم كه پر شاخ و برگم

از چه ترساني ، از روز مرگم ؟؟؟

...

سوم خرداد ماه٬ ششمین سالگرد عروج ملکوتی این شاعر آزاده گرامی باد

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 16:29 توسط محمد زمان کلدسته

فاطمه پشت در افتاد...

 

 

حاجی خیلی بزرگوار بود و اصلا در بند جایگاه های اجتماعی که بین عامه ی مردم متداول است نبود.

خود را جدا از مردم  نمی دید و آنچنان بزرگوار بود که اگر کسی برای اولین بار ایشان را ملاقات می کرد گویی سال هاست که با او رفاقت دارد و صمیمیتی اینچنین در رفتار حاجی مشهود بود .

حاجی از سر بزرگواری گاهی اوقات که با هم تماس داشتیم شعر جدیدش را می خواند و از من که شاگردش بودم نظر می خواست که کجایش را اصلاح کند و چگونه؟

یک بار در همین اواخر بود که با ایشان تماس گرفتم و در ضمن احوالپرسی و گفتگو از من خواست که در مورد یک بیت شعر آخرش نظرم را بگویم.

حاجی این بیت را خواند:

فاطمه پشت در افتاد لگد سنگین بود...

و در ادامه مصرع بعدی پرسید که به دو صورت سروده و کدامش بهتر است؟

یکی اینکه تلخ کامی علی بر چه کسی شیرین بود

یا اینکه

تلخی کام علی بر چه کسی...

من نظرم با گزینه ی دوم بود یعنی: تلخی کام علی... و همین به حاجی گفتم.

...

چندی بعد در یک برنامه شعر خوانی همراهش بودم و دیدم که همین اشعار را می خواند ونظر مرا پذیرفته است.

فاطمه پشت در افتاد... لگد سنگین بود

تلخی کام علی بر چه کسی شیرین بود؟!

 

به راستی که چه بزرگوار بود!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:12 توسط محمد زمان کلدسته